شاهدخت سرزمین ابدیت
انقدر ترافیک شدیده که ماشین ها اصلا حرکت نمی کنند و از شانس من امشب تهران تصمیم گرفته که همون پارکینگی که پیش بینیش رو کردن بشه ساعت 5/5می رسم به سالن الغدیر و جشن شب یلدا و این شب یعنی مبارزه ی سپیدی با سیاهی و جشن پیروزی نور و صبح رفتن غم انگیز پاییز و سلام با شبی چون یلدا به زمستانی سرد به سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا تا حداقل دیدن دوستای وبلاگ نویس نصیبم بشه خوشبختانه مراسم هنوز تموم نشده گل یخ رو پیدا می کنم و می رم پیشش می شینم کم کم بچه ها رو از گوشه و کنار پیدا می کنم و با بعضی ها هم از راه دوره سلام می کنم تا جایی که دست رویا رو که داره جلوم راه میره می گیرم و باهاش سلام علیک می کنم و اونم مجبور می شه رو دو پاش جلوی من بشینه تا مزاحم دید پشت سری ها نباشه کادوی خداحافظی دکتر بوترابی یه سبد پر از عروسک و یه قاب کادوپیچ بود که نفهمیدم چیه! زیاد طول نمی کشه و مراسم تموم می شه و از طرفی تازه شروعه چون می خوایم عکس یادگاری بگیریم و بچه ها رو ببینیم دکتر نم نم رو دیدم و باهاش سلام احوالپرسی کردم و دکتر شروع کرد به ویزیت کردن گل یخ گوشه ی سالن به قول حمید پارسا دکترچکه چکه یا دکتر نموره این دفعه هم مثل دفعات قبل به من سن ایچ نمی رسه و از عطش اب یخ می خورم عروسکای دکتربوترابی رو ازش می گیریم و با دکتر و عروسکا عکس یادگاری می گیریم می خواستم جدی جدی یکی از عروسکای باباپرشین رو به عنوان یادگاری بردارم اما دلم نیومد من و گل یخ و حمیدپارسا و یاسین و شادی و پویان ....... دیگه یادم نیست عکس یادگاری انداختیم که وقتی رسید به دستم میذارمش تقریبا اخرین نفرایی هستیم که سالن رو ترک می کنیم تو راه خروج از دانشگاه به کدخدا زنگ می زنم و بازم دل به دل راه داره چون همون لحظه در حال زدن اس ام اس شب یلدا بود بهش می گم جات خالی بود و از کدبانو می پرسم و ارتباط قطع می شه و دیگه هم نمی شه باهاش تماس بگیرم یه کمی هم جلوی دانشگاه وای میستیم و حرف می زنیم و بعد هم متفرق می شیم ساعت ۶:۴۵راه می افتم و ساعت ٩:۴۵می رسم خونه دلم می خواست همه می اومدین ولی خیلیاتون نبودین پ.ن(عاشق شبای یلدام) نگار(نیک نفس) کله ات رو می کنم یه سراغ نمی گیری از من که اونجا پیدات کنم دکتر جاتون خالی می شه و من بدکاری کردم که ازتون اون عروسک رو یادگاری نگرفتم کاش سالن جشنای پرشین یه سالن یه طبقه بشه که همه بچه های پرشین پیش هم باشن(البته نظره انتقاد نیست) تا فرشتگان با جهان بیعت کنند(عیدتون مبارک) از همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن ممنون عجب مهمونی شد جاتون خالی کدخدا و خانمش هم اومدن ایشالله تو جشناتون جبران می کنم بگذریم روز تولد خود ادم ادم و ببرن تولد به نظرتون پدیده ای نیست این اتفاق دقیقا برای من افتاد روز تولدم رفتم تولد یکی دیگه این هم یکی از عجایب خلقت می تونه باشه البته به زور بردنم چون سخت سرسختی می کردم که نمیام ما هم دیگه بندو بساط رو جمع کردیم با کدی و خانمش و خانواده رفتیم تولد در تولد کردیم هه هه پ.ن: کدی به کوری چشم حسود هنوز زنده ام و بدخواهام در حال ترکیدن اخه می دونی یکی چند وقت پیشا بهم اس مس زد که با تفنگ افتاده دنبال بدخواهام چشاشونو در میاره حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را!!!!!!!! این دو تا کفش دوزکا رو می بینین کدی و خانمشن بلوتوثش پخش شده اون قورباغه هم کیوونه و بقیه هم به ترتیب از سمت چپ دوستاشن یعنی کیا و کامران و کوروش اون موش زرده هم سعیده است اون بادکنک صورتیه هم مینائه و سبزه هم نازنینه و بقیه هم واقعا بادکنکن خودمم که داشتم تصویر برداری می کردم اون جوجه تیغ تیغیه که خیلی موزیه هم مجیده بقیه هم در این تصویر نیستند و مشغول پایکوبی اونورن از سمته راست بگم لباس سبز رنگ رنگیه نقاش باشیه خودمونه بقلیش توپوله که خودش هنوز نمی دونه تو مهمونی بوده ازش عکس گرفتیم لباس ابیه هم پیمانه از دریا اومده راستی عکاس این عکس هم بهزاده ایدینم اونیه که پیشه دکتره و سواره چرخه بقه هم همچنان هستند که نمیشه عکساشون رو گذاشت کدیییییییییییییییییییییییییییی کادوی من چی شد باید اعتراف کنم من نیز گاه به اسمان نگاه می کنم دزدانه به چشمان فرشتگان نه به همه یشان بلکه به انهایی که شبیه تواند هفته ی دیگه جمعه تولدمه(٢٢/اذر) ٢۴ اذر هم تولد کدخداست کدخدا و خانمش تصمیم گرفتن تولد منو جشن بگیرن خود کدی بهم گفت می بینید چقد منو دوس دارن منبا این خبر هم کاملا معتبره و همه ی علاقمندان می تونن همینجا ثبت نام کنن لطفا تا چهارشنبه این هفته ثبت نامتون رو تکمیل کنید و از اوردن مهمون اضافه هم اصلا خودداری نکنید (کدخدا چیزی که عوض داره گله نداره=تلافیش) از پشت پنجره چقدر خوب بودی کوچه تا پایان راه پیدا بود قطره های باران روی شیشه های سرد می کوبید و نفس هایم سعی در گرم کردن قطرات و شیشه داشتند از پشت شیشه چقدر خوب پیدا بودی در کوچه قدم می زدی ارام و ارام دور می شدی و باز هم باران بر همه جا می کوبید و انگاه تو تنها موجودی بودی که باران نزدیکت نمی شد تو همیشه از باران متنفر بودی همیشه اما او می بارید گاهی تند گاهی نرم رده های اب جویهای کوچک روی شیشه دیدم را تار می کرد و تو همچنان می رفتی سرمای پاییز همه جا بود اه که چقد زیبا بود سرما سرما سرما تو/ باران/ انتهای کوچه/من/گرمای نفسها بر شیشه هنوز هم پابرجاست پ.ن چه حسی بهتون دست داد ؟ فقط می خوام اینو بدونم؟






















دست علی بالا رفت







بعدشم به قوله خودت من ٧ تا جون دارم







بغلیش هم دکتره و اون لباس صورتیه هم گل یخ و بغلیش هم گلنازه




واسه همینم قرار شده کدخدا همه رو دعوت کنه به صرف شام و شیرینی و...........


(اخرش من نارسیسیسم می گیرم)



لطفا

